خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت پنجاه و دوم :
آن شبی کیوان میخواست حرفی بزند ولی مدام دل دل میکرد. امیدوار بودم راجع به بچه نباشد.
- کیوان چیزی شده؟
مثل کسی که میخواهد برای مدت طولانی سرش را زیر آب فرو ببرد، نفس عمیقی کشید و گفت:
- مامان زنگ زد گفت فرداشب شام میان اینجا
- خب؟
با تعجب نگاهم کرد و پرسید:
- خب... یعنی تو ناراحت یا عصبانی نشدی؟
- نه چرا بشم؟
آهی کشید که دلم را لرزاند
- نمیدونم آخه...
فکری کرد و ادا

لطفا صبر کنید...

الهام
0خب خب خب ببین کی اینجا با خانواده شوهر به مشکل خورده یک امتیاز مثبت برای علی